خآطراتمون خآطراتمون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

♥ خـاظرات زِنــدگیمون ♥

قلبــَم برآی دیدَنَتـــ ، تیـــر میکــِشَد

1395/4/1 13:02
نویسنده : ♥ m.h♥
380 بازدید
اشتراک گذاری

 تو باشی
 خرداد پایان بهار نیست
 آغازِ دوست داشتن است...

 

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد.
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود.
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»


چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
 «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»
 گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»
 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟»
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «استاد این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»
 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود؛
فقط سرد بود...

 

 

آمار خیره کننده

پسندها (5)

نظرات (12)

الهه
1 تیر 95 13:53
سلام اجی خوبی ۳ تیر هم اپم هر موقع وقت کردی بهم سر بزن اجی خیلی قشمگ بود اجی ممنونم
♥ m.h♥
پاسخ
سلام باشه اجی مرسی
آوایے
1 تیر 95 14:14
داستانش واقعا جالب بود
♥ m.h♥
پاسخ
ممنونم لطف داری
مامان آبتین
1 تیر 95 14:22
وب خیلی خوب یداری وقت نکردم همشو بخونم اما می ذارمش تو لیست وبلگهام با حوصله بخونمش
♥ m.h♥
پاسخ
سلام خیلی ممنون عزیزم منم شمارو لینک میکنم
sheyda
1 تیر 95 15:10
سلام دختر بابا من خیلی وقته وبتو دنبال میکنم و شاهد تموم ماجراها از جمله وب های تقلبی هم بودم..وب من تازه تاسیسه خوشحال میشم بهم سر بزنی
♥ m.h♥
پاسخ
سلام عزیزم خیلی ممنون لطف داری بهتون سر میزنم
asrali
1 تیر 95 15:43
وایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!! مگه میشه؟؟؟؟مگه داریم؟؟؟؟ yohh artik....bukadar cokunu gormemistim
♥ m.h♥
پاسخ
چــــــــــــــی
asrali
1 تیر 95 15:44
لینک شدی اجی!!!
♥ m.h♥
پاسخ
فــــــدای تو آجی منم لینکتـــ کردم
asrali
1 تیر 95 15:45
اسرا هستم..خوشبختم...ممنون میشم به وبم سر بزنی!!
♥ m.h♥
پاسخ
عزیزمی اجی چشم
کفپوش مهدکودک
1 تیر 95 21:26
خيلي خوب بود همه مطالب به ماهم سربزنيد
عاطفه
1 تیر 95 22:43
سلام بیاتلگرام اگه زحمت نیستخانوم جونیم
♥ m.h♥
پاسخ
قهرم ک هنوزز عاطفه . تبریز هم کنسل شد نمیایم خخخخ
سيسموني
1 تیر 95 23:13
خيلي جالب بود سايتتون خوبه به ما سربزتيد خوشحال ميشيم
مامانی گیتا جون
2 تیر 95 9:40
به نظرم جالب بود ولی دور از ذهن
♥ m.h♥
پاسخ
ممنون خاله جون از نظرتون ، بله درسته
محجوب بانو
2 تیر 95 21:16
فک کنم استاده به عقشش نرسیده بودددد بدبخت اگه بهم بگی اسم عقشت چیه دعاااتا میکنم بهش برسی در غیر اینصورت
♥ m.h♥
پاسخ
اره دیگه خخخ نامرد شدی محبوب